تبليغاتX
یادداشت هایی از جنس یک دانشجو ...!

یادداشت هایی از جنس یک دانشجو ...!

"عبدو " را از پنجم ابتدایی می شناسم، همان روزها یی که همکلاس بودیم و عضو گروه تئاتر مدرسه . "عبدو " صدا و قدش از من بلند تر و بزرگ تر بود و شد نقش اول تئاتر مدرسه !بابایش معلم راهنما بود و روزی که به مدرسه می آمد "عبدو " خوشحال بود و ما ناراحت!

حالا بزرگ شده ایم !"عبدو" سبیلی دارد به بزرگی صدایش ! و من هم پشت لبم سبز شده ،شاید کمی کمتر از عبدو. حالا در دانشگاه همکلاسی   شده ایم . "عبدو " می خواهد مثل پدرش معلم راهنما شود و من معلم روستا . دانشگاه دیگر گروه تئاتر ندارد که من و "عبدو " برایش سر بشکنیم ! شاید هم دیگر بزرگ شده ایم و زند گی امان این قرتی بازی ها (با عرض پوزش!) را از ما گرفته .

امتحان داریم فکر کنم فلسفه آموزش و پرورش، شاید هم اقتصاد در آموزش و پرورش و شاید درسی دیگر باشد که من فراموش کرده ام . " عبدو " ورقه ای دستش گرفته ،می گویم استاد که جزوه نداده ،کتاب معرفی کرده تو چطور روی ورقه می خوانی !؟

می گوید جزوه که نیست . قطعه ای ادبی است در وصف استاد ! که دارم از بر (حفظ) می کنم. دلم یهویی در شکمم  می افتد . می گویم شاید من اشتباه کرده ام ؟ امروز شاید امتحان ادبیات داریم ؟

"عبدو " می گوید نترس عامو ! این رو دارم از بر می کنم که آخر ورقه برای استاد بنویسم. شاید دلش به رحم آید، کمکی کند و نمره مان ردیف شود. می گوید تازه این استاد مان که آقاست اگر خانم باشد که دیگر وضعمان کویت (کویت در اینجا به معنای پولدار شدن است ) می شود و نمره بیشتری کمک می کند. می گویم خوش به حالت که خط خوبی داری و گرنه من اگر خط خوبی داشتم، اگر ۵ بار دستم در مدرسه نشکسته(شکسته نشده ) بود، به اندازه شاهنامه برای استاد غزلیاتی درهم  می کردم و نمره ای بیشتر از تو می گرفتم !تو که می دانی من همیشه برایت انشاء می نوشتم و همیشه هم ۲۰ می گرفتی و استاد می گفت :"عبدو " و "شعرانی " روزی نویسنده های خوبی می شوند.

دست نوشته های عبدو برای استاد !

 

"بهترین لحظه ها

روزها

سال ها را

با تمام جوانی

روی این پله های قدیمی

زیر پا می گذارم

بین بیداری و خواب

رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینیم...

-

راستی باز هم می توانم

بار دیگر از این پله ها

خسته بالا بیایم

تا تو را لحظه ای به تعارف

روی آن صندلی های چوبی

با همان خنده بی تکلف ببینیم ؟

بهترین لحظه ها...

لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما

قصه از هر که و هر کجای جهان بود

قصه عاشقان بود .

راستی روزهای سه شنبه

پایتخت جهان بود !"

 

"به نام آموزگار حقیقی "

قلم همیشه حس غریبی را القا می کند و آنچه از بیان قاصر می ماند قلم جور آن را می کشد.

و من آنچه نگاشته شده است ،بند بند و نقطه به نقطه ،سپاس شما را با جادوی قلم بیان می کند.

همیشه دریچه زیبای ذهن خاطرات حک شده ی ماست چه تلخ چه شیرین

در جامعه امروز ما که آموزگارانش به جای دایره قرص نان را روی تابلو سیاه ترسیم می کنند وجود بزرگانی چون شما جز یک موهبت و لذت بردن از شاگرد بودن به ندرت اتفاق می کندو اگر هم این حس وجود داشته باشد روی نیمکت های کلاس استادی چون شما در وجود شاگرد نقش می بندد. و هنگامی که به کلاس وارد می شوید هر گام شما لحظه به لحظه حس شاگردی مرا قوی و قویتر می کند و تا آخر کلاس از این لذت سرخوشم. تنها در جایی که حسرت روزهای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده رشته ی افکارم را پاره نمی کند لحظات ناب و فراموش نشدنی کلاس شماست .

و من حالا با تمام وجود به قلم افکارم هجوم برده ام تا با ناب ترین جمله ها زحمات شما را ارج نهم اما دریغ که ...

دوست دارم بپرسم که آیا شما به اندازه ایی که من از شاگردی تان لذت برده ام آیا تا به حال از سمت مقدستان لذت برده اید !؟

استاد عزیز ! با تمام وجودم از زحمات شما صمیمانه سپاس گزارم و خواهش مندم برای همیشه مرا شاگرد خود بدانید و هیچ وقت این احساس زیبای شاگردی را از من دریغ ندارد .

با تشکر دوستدار شما .......

 

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط عبدالمحمد شعرانی   |