اینجا کلاغ چهل کلاغ است ! عطسه هم کنی خبرش تا کره مریخ می رود چه برسد به این که هم کلاسی شان می خواهد برود پیش رئیس جمهور ! کلاس بیست و اندی نفره ی ما که اقلیتش آقایان هستند (۵ نفر ) و اکثریتش خانم ها (آمار درستی از تعداد خانم ها ندارم ) همه از احوال هم باخبرند. به استاد گفته ام هفته ی دیگر نمی توانم بیایم استاد دلیل محکمه پسند خواست و من هم گفتم آخر هفته همایشی است در تهران که دعوت کرده اند شرکت کنم ،دلیل محکمه پسند تر هم این است که استاد شاید از دست رئیس جمهور هم جایزه بگیرم. خبر تمام کلاس را گرفته که من می خواهم بروم پیش رئیس جمهور ! جاسم که در پتروشیمی کار می کند و بچه ی عسلویه است و همیشه هم حرف هایش را رک می زند و همیشه هم از دست روشن بودن موبایل خانم ها سر کلاس شاکی است می گوید : "یه وقت با این لباس ها نری تهران ها ! مسخره مان می کنند !لباس های با کلاس بخر " سجادی که معلم است می گوید :" کت شلوار بزن ،الان کلاس در کت و شلواره !" می گویم بابا این چه حرفیه آدم که به لباس نیست، آدمی خودش به این لباس ها منزلت می دهد . یکی از آنور کلاس می گوید برو کافشن احمدی نژادی بخر . آخر کلاس صدایی بلند می شود که نه ! آخر دوران رئیس جمهوری احمدی نژاد است الان کروبی در بورسه ! جاسم آخرین نصحیت هم می کند که "وای به حالت اگر تلویزیون نشونت داد با همین لباس ها !هفته ی آینده که هیچ تا ترم آینده هم رنگ کلاسی نمی بینی !"
+ نوشته شده در سوم آبان 1387ساعت 23:48  توسط عبدالمحمد شعرانی
|
