«دانشگاه آزاد کمر آدم را می شکند،مجبورم، صبح ها سرکارم و بعدازظهرها هم تا پاسی از شب باید کار کنم تا خرج پسر و دختر دانشجویم دربیارم» این ها را راننده ی ماشین پیکانی می گفت که من روز اولی که رفته بودم دانشگاه ثبت نام کنم مسافرش بودم. همان روز باید می فهمیدم کمر مرا هم دیر یا زود می شکند ! دلم به این خوش بود با همین حقوق ناچیز سرباز معلمی ام و حقوقی که از بعد از ظهر ها کار کردنم می گیرم می توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم ، حقوق سرباز معلمی ام نداده بودند مجبور شدم رفتم دوربینم را فروختم تا شهریه ترم اولم را بدهم .

تابستون گفتم پولهایم پس انداز می کنم تا لپ تاپی بخرم،چند بار که رفتم تهران همه اش چشمم به دنبال ویترین رنگ وارنگ لپ تاپ ها بود. گفتم از دوبی بخرم شاید ارزون تر باشه.هنوز عرق رویای لپ تاپ دار شدنم خشک نشده بود که رفتم انتخاب واحد کردم. انتخاب واحد هم کردم، وقتی رفتم ببینم شهریه این ترمم چقدر شده .گفتم شاید به تومان نوشته اند !اما نه همان ریال بود پانصد و خرده ی هزار تومان .
همین دیگر بار فلسفه بازی ها را بر دوشم بر می دارم. تمام برنامه ریزی هایم برای لپ تاپ دار شدن باد شهریه با خودش برد! تمام پس اندازهایم را باید بریزم به حساب دانشگاه ،دوباره هم پس انداز می کنم شاید دوباره دوربینی بخرم و از شر دوربین قرض گرفتن ها راحت شوم ،دوباره پس انداز می کنم تا لپ تاپی بخرم آن هم آخرین سیستم...!تازه یادم آمده باید فکری هم برای موتوری بکنم که همسفرش تا کالو باشم...

