می خواستم بنویسم استاد سه روز رفته کانادا ما رو کشته ! همش پز کانادا رفتنش می دهد. می خواستم بنویسم استاد! ۲ دقیقه هم دیر نمی کند ! می خواستم بنوسیم استاد! همین که گفت بسم الله شروع می کند به درس دادن ، می خواستم بنویسم استاد! به اندازه یک وقت استراحت بین دو نیمه فوتبال هم وقت استراحت نمی دهد ،می خواستم بنویسم استاد !خشک است و با این هوای گرم سرجمع می شود گرم و خشک ! می خواستم بنویسم استاد! هر جلسه ۷۰ بار می گوید "جان"، می خواستم بنویسم ،خدا رحم کند خانم ها و آقایان محترم با این منوال همه مان رفوزه می شویم . می خواستم بنویسم که استاد لبخند نزن !صمیمی هم مباش اما تو رو حضرت عباس به فکرمان باش ! می خواستم بنویسم استاد! " ژان والژان " اجنبی نباش ! اما حداقل یه کم مثل "ریز علی فداکار "وطنی باش ! من چقدر می خواهم بنویسم ...
استاد که از خاطراتش گفت ،کلاس شرم کرد و ساکت شد . استاد گفت :اگر دوست تان نداشتم سخت گیری نمی کردم چون دوست تان دارم می خواهم سخت گیری کنم و از این که اذیت می شوید خوشحالم.استاد از "محمد اسدی " گفت از دانش آموز شرور کلاس سوم راهنمایی . از اینکه چطور با دوستی و مهربانی دل " محمد اسدی " را به دست آورد . با هم رابطه خانوادگی برقرار کردند و با هم به سینما می رفتند و خندیدند. و محمد اسدی با راهنمایی و درایت استاد شد شهره مدرسه . سکوت بر کلاس چیره شده بود ،حتی کولر گازی عهد بوقی هم دیگر صدایش در نمی آمد . انگار صندلی ها هم دارند به حرف های استاد گوش می دهند. و استاد از روزی حرف زد که " محمد اسدی " آدرس خانه شان برایش نوشته بود و اسم کوچه شان را اینطور نوشته بود" کوچه شهید محمد اسدی " ... و بعدها که در عملیات مرصاد در حالی که استاد و شاگرد در یک خط بودند . برای همیشه کوچه ی خانه ی محمد اسدی شد کوچه " شهید محمد اسدی " ... استاد بغض مان را ترکانید و گفت همه ی شما در قلب من جا دارید ...
این نوشته را برای استاد خواندم او هم بغضش ترکید مثل همه ی ما دانشجوهایش ...
