گوشه ای آرام نشسته ام ، کتاب به اجاقت قسم محمد بهمن بیگی که از تهران برایم فرستاده اند می خوانم . در کلاسی که تنها من جنس غیر مونث آن هستم خانم استاد با اندکی تاخیر وارد می شود . سلامی می کند و از گرما حسابی شاکی ست . جلسه اول مان است ما غریبه و استاد غریبه تر،خانم استاد با لبخند های دائمی اش از دانشجوهایش می خواهد یکی به یکی خودشان را معرفی کنند و از شغل شان بگویند . یکی می گوید معلم، یکی دیگر آموزشیار نهضت سواد آموزی و یکی دیگر هم مربی مهد و کودک . نوبت به من که می رسد تا می خواهم خودم را معرفی کنم از اول کلاس صدایی بلند می شود که استاد! این سرباز معلم معروف است ! همان کوچک ترین مدرسه دنیا ،همون که هر روز روزنامه ها از مدرسه اش می نویسند . استاد لبخندی دوباره چاشنی لبخند هایش می کند و می گوید : چه جالب ،قبلا در مورد مدرسه تان شنیده بودم . میشه یه کم توضیح دهید . و من برای هزارمین بار از مدرسه کوچک روستای کالو حرف می زنم از همان روزی که سرباز معلم شدم از روزهایی که مدرسه کالو شناخته شد و از روزهایی که آینده برایمان ترسیم می کند . دانشجوها تشویق می کنند .می گویم این اول راه من است هنوز کلی کار دارم . استاد می گوید "کار سرباز معلم ستودنی است. بچه ها می بینید با دستان خالی هم می شود چه کارهای بزرگی انجام داد " گنجشک کوچکی که از بالای کولر گازی وارد کلاس شده است خانم استاد را می ترساند . به در کلاس می رود و می گوید بچه ها من از گنجشک می ترسم . با هر زوری شده گنجشک را می گیرم و از کلاس بیرون می کنم . استاد می گوید سرباز معلم فردا تو وبلاگت ننویسی ها ! می گویم حتما می نویسم ،چشم ! استاد می گوید بچه ها از اینکه این همه من از سرباز معلم تعریف می کنم خدایی ناکرده مثل برادران حضرت یوسف بلایی به سر سرباز معلم در نیارید یه وقت ! خنده تمام کلاس را پر می کند. خانم استاد شروع به درس دادن می کند و مدام سئوال هایش را از من می پرسد با چاشنی لبخند همیشگی اش می گوید ها! سرباز معلم ساکت نباشی ...

