اینجا سه راه بوشهر است و من در انتظار مرکبی هستم تا خودم را به شهر جدید عالیشهر برسانم و روز اول دانشگاهم را شروع کنم ! بالاخره مرکبی که آن را سمند می نامند در جلوی پای ما ترمز می زند و می گوید: کرایه چقدر !می گویم نمی دانم !می گوید پس سوار شو...! سوار می شویم و هم رنگ آقای راننده که دود سیگارش حالم را همین اول صبحی به هم می زند بدون توجه به تابلوی، کمربندها را ببندید و با احتیاط برانید و بوی بد فاضلاب بوشهر! به سوی شهری می روم که شاید دو سال پنج شنبه و جمعه ها * مهیمانش باشم ! با یک اسکناس سبز رنگ با راننده اخموی ،سیگاری بدعنق خداحافظی می کنم ...

روی برنامه ام اینطور نوشته کلاس شماره ۳۶ ! وقتی به مقابل درب کلاس می روم یواشکی داخل کلاس را دید می زنم با جمعیتی انبوه از خانم ها روبرو می شوم... یکی دیگه هم که مرتب راهرو را می پیماید تا مرا می بیند خوشحال می شود و می گوید بالاخره یک مرد پیدا شد ...!استاد نیامده و چنان جو کلاس دچار آلودگی صوتی شده است که دوستم (همان مرد +من کلاسمان که از جمعیت ۲۵ نفره را تشکیل می دهیم ) می گوید : باور کن این صداها در پتروشیمی هم نیست ...!( خودش کارمند شرکت پتروشیمی عسلویه است )... دقایق به سرعت می گذرد و حرف زدن ها هم خاموش می شود و این یعنی حوصله مان سر رفته ! بالاخره پس از ۲ ساعت بلاتکلیفی استاد نمی آید و کلاس به پایان می رسد ! و من باید ۱۸۰ کیلومتر راه را بکوبم تا برسم به بندر دیر ...
*کلاس ها را پنج شنبه و جمعه انتخاب کرده ام تا از اینجا عقب نمانم
